| شعر و ادب در کلگری |
|
Monday, July 31, 2006
●
........................................................................................گزارشی از جلسه شب شعر حماسی دومین برنامه عمومی گروه شعر و ادب کلگری با عنوان" شب شعر حماسی" با موفقیت برگزار شد. با وجود نقایصی چند، از جمله تاخیر در شروع جلسه، کیفیت اجرای برنامه بسیار بالاتر از آنی بود که انتظار می رفت. این موفقیت را مدیون تلاش دوستان: مهرناز یوسفی، علی روشن نژاد، آرش اردشیری، خانی غفاری، رضا شاپوری، مجید سعیدی، محمود رحیمی و رسول سیدین هستیم. حضور و همیاری شهریار دفتری نیز با انتخاب و کنترل موسیقی پس زمینه جلسه، به ارتقا کیفیت برنامه کمک زیادی کرد. در ضمن، تلاش دست اندرکاران نشریه "ایران خبر" نیز برای اطلاع رسانی به جامعه ایرانیان شهر بسیار قابل تقدیر بود. در ادامه، خلاصه ای را می خوانید از آنچه در این جلسه گذشت: جلسه شب شعر حماسی، با ارائه مطالبی در مورد شرایط تاریخی دوران زندگی فردوسی به همراه چگونگی شکل گیری و جزییات ساختاری شاهنامه توسط امیر درویشی شروع شد. سپس رسول سیدین مقدمه ای از زندگی و آثار سیاوش کسرایی قرائت کرد. آنگاه نمایش آرش ، که در واقع خوانش زیبایی از منظومه "آرش کمانگیر" زنده یاد سیاوش کسرایی بود، توسط آقایان رضا شاپوری، خانی غفاری و آرش اردشیری اجرا شد. اجرایی متناسب با متن و تاثیر گذار، که حاکی از درک عمیق مفهوم و فرم شعر توسط اجرا کنندگان و نشان از ساعت ها تمرینی داشت که صرف این اجرا شده بود. بعد از تنفس، برنامه با تکنوازی گوش نواز سنتور، توسط بیژن میثمی، ادامه پیدا کرد. سپس خانم روشن، از شاعران پیش کسوت شهر، یکی از اشعار زیبای خود را در رثای سیاوش کسرایی قرائت کردند. به دنبال آن، علی روشن نژاد مطلبی را که در مورد مشخصات ادبیات حماسی ایران آماده کرده بود ارائه کرد. آنگاه، خانم اشرف قدیری کتابهایی را که اخیرا در ایران چاپ کرده بودند معرفی و صفحاتی را نیز از این کتابها قرائت کردند. این دو کتاب، مجموعه ای هستند ارزشمند از افکار و آرزوهای جمعی از کودکان دبستانی تهران به بهانه نوشتن نامه به خدا و نیز انتظاراتشان از پدر و مادر خود. در نهایت، آقای مهران صفارپور شعر "وطن" اثر علیرضا شجاع پور؛ و جوان ترین شاعر جمع، پویا سلیمانی، چند قطعه از اشعار زیبای خود را خواندند. حمایت همه جانبه انجمن فرهنگی ایرانیان کلگری، بی تردید از موجبات اصلی دلگرمی مجریان این برنامه و در نهایت کیفیت بالای جلسه شب شعر بوده است. شاید یکی از دلایل اصلی موفقیت این برنامه، مشترک بودن پنچ نفر از اعضای هیئت مدیره انجمن و گروه شعر و ادب کلگری بود، که طبعا باعث شد بسیاری از مشکلات مربوط به هماهنگی، پیشاپیش حل شده فرض شوند. ولی، هدف اصلی و نهایی هیئت مدیره انجمن، همچنانکه بارها از طرق مختلف اعلام کرده است، حمایت بی چون و چرا از تمامی گروه های فرهنگی شهر است. همکاری گروه شعر و ادب با انجمن، می تواند نقطه شروع و نمونه مناسبی باشد برای تکرار آن در قالب های مختلف، از جمله گروه فیلم، گروه موسیقی و یا گروه های ورزشی مختلف. با امید به پویایی و شکوفایی هر چه بیشتر جامعه ایرانیان کلگری، به انتظار برنامه های فرهنگی بهتر و پربارتری در شهر هستیم. □ نوشته شده در ساعت 3:52 PM توسط Administrator 0 | Tuesday, July 18, 2006
●
........................................................................................شب شعر حماسی پس از مدتها تردید و تاخیر، قرار شد اولین جلسه عمومی شب شعر گروه، در روز شنبه 29 جولای برگزار شود. شاید یکی از دلایل برپا شدن این شب شعر، پیشنهاد و همت دوستان بود برای اجرای نمایش "آرش". این نمایش که بر اساس منظومه زنده یاد سیاوش کسرایی تنظیم شده، توسط آقایان آرش اردشیری، خانی غفاری و رضا شاپوری اجرا می شود. علاوه بر اجرای این نمایشنامه، برخی از دوستان، از جمله خود من، پیشنهاد ارائه مطالبی داده اند در باب ادبیات حماسی و به خصوص شخص فردوسی طوسی. البته، همانطور که از طریق انجمن اعلام شده، هیچ محدودیتی برای ارائه اشعار یا مطالب توسط حضار وجود ندارد. تنها نکته مهم به نظر من اینست که اگر دوستان، شعر یا متنی را برای خواندن به همراه می آورند، به خواندن متن اکتفا نکنند و در حد توان خود به تحلیل مطلب یا اشاره به سبک و شخصیت شاعر یا نویسنده نیز بپردازند. در ضمن، برپایی این شب شعر شاید فرصت خوبی باشد برای آشنایی بیشتر با شعر و ادب دوستانی که ممکن است مایل به عضویت در این گروه باشند. به قول هوشنگ مرادی کرمانی، "شما که غریبه نیستید"، حقیقت واقع این است که بعد از برگزاری سخنرانی دکتر میلانی، رفته رفته از شور و هیجان اعضای گروه کاسته شد، تا آنجا که حاضران یکی از جلسات اخیر گروه از انگشتان یک دست هم تجاوز نمی کرد. تعطیلات تابستانی و مشغله فکری و کاری دوستان هم مزید بر برخی دلایل پیچیده تر دیگر شد تا از کیفیت و کمیت جلسات گروه کاسته شود. تغییر سیاست اخیر گروه برای همکاری با انجمن ایرانیان کلگری، شاید فرصت مناسبی برای این گروه نوپا باشد تا تحرک و پویایی اولیه خود را بازیابد. در عین حال، به نظر میرسد ادامه حیات انجمن نیز بستگی به گروه های مستقلی دارد که در شهر مشغول فعالیت هستند. اگر قبول کنیم که یکی از مشکلات اساسی انجمن در پراکندگی و وسعت وظایفی است که خواسته یا ناخواسته، به دلیل عنوان وزین "فرهنگی"، بر دوش اعضای موقت هیئت مدیره آن گذاشته شده و می شود، تنها راه نجات انجمن از این بار زمینگیر کننده واگذاری آن به دیگران است. دیگرانی که چه خوب و چه بد، همانند اعضای محترم هیئت مدیره انجمن درد فرهنگ دارند. البته مشکل کار ناگفته پیداست: نسخه های موجود برای این درد معمولا به تعداد افرادی است که به این درد بی درمان مبتلا شده اند! حالا یک بار هم که شده، دست از کنترل کیفیت و نظارت بر فعالیتهای فرهنگی برداریم و به افکار و اعمال یکدیگر احترام بگذاریم. انجمن ایرانیان کلگری با تلاش و عرقریزان روح و جسم بسیاری از دوستان توانسته اعتباری هر چند ناچیز در هم وطنان مقیم کلگری و حومه به دست آورد. بیایید تا این اعتبار به تمامی مصرف نشده، سرمایه گذاری جدیدی را با پشتیبانی از همه مدعیان فرهنگ و اندیشه در شهر آغاز کنیم. همچون تمامی جوامع پیشرو در دنیا، تشخیص و استقبال کل جامعه، پس از مدتی سره را از ناسره جدا خواهد کرد، اگر اعتقادی به سره و ناسره داشته باشیم. در صورت استقلال فکری و عملی گروه های کاری، مشکل دوم انجمن یعنی مشکل عدم تداوم اندوخته های فکری و عملی آن نیز کمرنگ خواهد شد: اگر فعالیت ها و برنامه های این گروه ها با موفقیت روبرو شود، اتفاق وحشتناکی با تغییر هیئت مدیره انجمن رخ نمی دهد، فقط ممکن است ارتباط انجمن با یک یا چند گروه خاص از بین برود. البته شکی نیست که آسان کردن صورت مسئله به این شکل، ممکن است دور از واقع باشد، ولی به قول صمد بهرنگی در ماهی سیاه کوچولو: "راه که بیفتیم ترسمان می ریزد". گروه شعر و ادب فارسی کلگری، با پیشتیبانی انجمن فرهنگی ایرانیان کلگری برگزار می کند: "شب شعر حماسی" Saturday, July 29th, 6:00 pm to 9:00 pm Room MFH-164, Murray Fraser Hall, University of Calgary For more detials regarding address, map and parking, please refer to Dr. Milani's program announcement below, posted on November 22nd, 2005 □ نوشته شده در ساعت 3:11 PM توسط Administrator 0 | Thursday, July 13, 2006
●
........................................................................................بیضایی و هدایت عجب ترکیب جادویی خواهد شد به تصویر کشیدن هدایت و شخصیت های داستان هایش توسط استاد بیضایی. در استاد بودن بیضایی و یگانه بودن شخصیت و آثار هدایت شکی نیست. تنها نگرانی به اتمام نرسیدن این پروژه است، به دلایل واضح و مبرهن. خبر مربوط به فیلم جدید بیضایی، "لبه پرتگاه"، را در اینجا بخوانید. به قول اینجایی ها : I'd kill for the chance to watch it □ نوشته شده در ساعت 11:23 AM توسط Amir 0 | Tuesday, June 06, 2006
●
........................................................................................محمود اعتماد زاده (م.الف. به آذین) درگذشت خبر کوتاه بود و گم در سیل اخبار روزانه از چهارگوشه دنیا. چند روز باید می گذشت و فرصتی برای درنگ لازم بود تا بنشینی و با خود فکر کنی که چگونه یک نسل بزرگ ازغول های فرهنگ و ادب دیار مادری را پشت سر می گذاریم. و جوانی خود را به یاد بیاوری که تقدس کلمه را با کلمات این نسل شناختند و به آن ایمان آوردند. و ببینی چقدر فاصله بین این آگهی های تسلیت کمتر و کمتر می شود. و با خود فکر کنی که دیگر تمام شد و جای آنان سالیان سال خالی خواهد ماند. لحظه ای درنگ لازم بود تا بغض منتظر بترکد. نه برای عزای عزیز از دست رفته، که تا به حال ندیده بودیش تا به ماتم ندیدن دوباره اش بنشینی . و نه برای اینکه دیگر چیزی از او نمی خوانی یا نمی شنوی که سالها بود چنین انتظاری نبود. تا بفهمی که برای خودت است که اشک می ریزی. برای تمام آن رویاهای شیرینی که باد با خود برد و تمام آن رنگهای زیبایی که باران با خود شست. جانی که شیفتگی آن را دیگر بهایی نیست و جوانانی که شور زندگی ژان کریستف را برایشان معنایی نیست. و بگریی بر سترونی نسل خود و بگریی بر گمگشتگی نسل بعد. و بعد از همه اینها ناگهان چشمت بیفتد به نوشته های یک جوان بیست و سه ساله و متعجب شوی از این همه شور و شعور و باورت نشود که مام وطن دیگر فقط فرزندان ناقص الخلقه نمی زاید. و در خلوت خود در میان اشک لبخند به لب بیاوری از رویای بیشمار ققنوس هایی که از خاکستر سربرمی آورند. □ نوشته شده در ساعت 11:08 AM توسط Amir 0 | Monday, March 27, 2006
●
........................................................................................بعد از مدتی تلاش برای پیدا کردن راهی که بتوان سخنرانی دکتر میلانی را در اختیار عموم قرار داد، بالاخره شرکت مکرم و معظم Google با سرویس جدید خود Google Video این مشکل را حل کرد. البته این سرویس در مرحله آزمایشی است و هنوز مشکلاتی از جمله جستجو برای یک فایل ویدئویی خاص یا اختصاص یک لینک واحد به تمام فایل هایی که قرار است یک جا باشند وجود دارد. درهرصورت، امیدواریم هنوز با کلیک کردن روی لینک زیر بتوانید فیلم های ضبط شده سخنرانی را به صورت video stream مشاهده کنید: فیلم سخنرانی دکتر میلانی: بازاندیشی مدرنیته (تجدد) در ایران مجددا از آقای دکتر میلانی که با قرار دادن فیلم سخنرانی ایشان در اینترنت موافقت کردند تشکر می کنیم. □ نوشته شده در ساعت 9:43 AM توسط Administrator 1 | Monday, March 06, 2006
● خانه ام ابری است
........................................................................................بازخوانی یک شعر به روایت هوشنگ گلشیری دشواری درست خواندن و درک شعر نیما، به تعبیر گلشیری، حاصل دو ویژگی است یکی آنکه نیما از زبان خاصی استفاده می کرد که درک آن تاحدودی مشکل بود و دیگر اینکه نیما در شعرهایش بسیار از سمبل و نماد استفاده می کند بطوریکه می توان او را شاعری نمادگرا و سمبولیست خواند. استفاده از سمبل –با این وجود- مختص نیما نبوده و بسیاری از شاعران پیش از او نیز از سمبل در شعرشان مدد می گرفته اند اما سمبل مورد استفاده در شعر نیما از ویژگی های خاصی برخوردار است که باعث می شود استفاده از سمبل را به دو دسته سمبلهای سنتی و سمبلهای مدرن تقسیم کنیم. سمبل های سنتی معمولا فقط یک "مابه ازاء" را در خود جای می دادند. به عنوان مثال "سیمرغ" در منظومه "منطق الطیر" عطار فقط یک تفسیر را تاب می آورد. سمبل با این دید، دارای دو لایه است: لایه بیرونی که ظاهر کلمات است و لایه درونی که تفسیر آن است. اما در سمبولیسم مدرن، نماد می تواند مابه ازاءهای متعددی داشته باشد. علاوه بر این، یک نماد برخلاف "رمز" یا "کنایه" یا "ایهام"، شخصی است و وابسته به تجربیات یک فرد در یک دوره خاص تاریخی. آنچه "نماد" را از "رمز" متمایز می کند این است که نماد همواره رابطه ظاهری خود را با سایر عناصر داستان یا شعر حفظ نموده بطوریکه اگر تنها به رابطه ظاهری بین عناصر داستان یا شعر توجه شود این رابطه بسیار طبیعی و قابل قبول می نماید. در صورتی که اگر رابطه های لایه ظاهری تنها به اتکای لایه های باطنی توجیه شود به سطح "رمز" نزول می کند. اشعار نیما مملو از نمادهایی است که از تجربه زندگی شخصی خودش عاریت گرفته است و به نظر من این شهامتی بسیار می خواهد و استادی چون او می تواند آن تجربیات را چنان زیبا کنار هم بچیند که تصویری بغایت منحصر بفرد و گویا به خواننده ارایه کند. پس از این مقدمه کوتاه در باب نماد می توان شعر "خانه ام ابری است" را دوباره خواند: خانه ام ابری ست... خانه ام ابری ست یکسره روی زمین ابری ست با آن. از فراز گردنه خرد و خراب و مست باد میپیچد. یکسره دنیا خراب از اوست و حواس من! آی نی زن که تو را آوای نی برده ست دور از ره کجایی؟ خانه ام ابری ست اما ابر بارانش گرفته ست. در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم، من به روی آفتابم می برم در ساحت دریا نظاره. و همه دنیا خراب و خرد از باد است و به ره ، نی زن که دائم می نوازد نی ، در این دنیای ابراندود راه خود را دارد اندر پیش. می توان شعر را به سه بند تقسیم کرد. بند اول: خانه ام ابری ست یکسره روی زمین ابری ست با آن. نیما در این بند خانه اش را به "ابری" تشبیه می کند. او بلافاصله مخاطب شعر را به همراه خود به خانه اش می برد و از آن مکان دنیا را نشانش می دهد. مسلما چون از درون ابر (به همراه نیما) به جهان نگاه می کنیم در نتیجه "یکسره روی زمین" ابری می نماید. لایه بیرونی نماد کاملا منطقی است. اگر از درون ابر به جهان زیر پایتان نگاه کنید همه چیز "ابری" خواهد بود. از نقطه نظر لایه درونی هم اگر "ابری" بودن کنایتی از عدم وضوح و یا نا استواری باشد به همان میزان جهان شاعر هم (که خانه اش تنها بخشی از آن بوده) نا استوار جلوه می کند و این یعنی تعمیم "خانه ابری" شاعر به تمام زمین. بند دوم: از فراز گردنه خرد و خراب و مست باد میپیچد. یکسره دنیا خراب از اوست و حواس من! آی نی زن که تو را آوای نی برده ست دور از ره کجایی؟ "باد" در این بند به هیئت آدمی نمایانده شده است که نه تنها خود "خرد و خراب و مست" است بلکه دنیا را هم دارد خراب می کند. و از آن فراتر "حواس" شاعر را نیز خراب می کند. اما در این وانفسای تزلزل (که به عنوان پیش زمینه در بند اول تصویر گردید) و در حالی که باد همه چیز را بر هم ریخته و خراب کرده ناگهان شاعر نی زنی را می بیند که فارغ از "ابری" بودن دنیا و "خراب"ی که باد ایجاد کرده سرگرم نی زدن است و در نگاه اول به نظر می رسد که "آوای نی" نی زن را از راه برده (گمراه کرده) است. بند سوم:خانه ام ابری ست اما ابر بارانش گرفته ست. در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم، من به روی آفتابم می برم در ساحت دریا نظاره. و همه دنیا خراب و خرد از باد است و به ره ، نی زن که دائم می نوازد نی ، در این دنیای ابراندود راه خود را دارد اندر پیش. نیما در بند سوم شعر به بازسازی (یادآوری) تصویر ارائه شده در ابتدای بند اول می پردازد. "اما" بلافاصله نکته تمایزی را بر می شمرد و آن اینکه "ابر بارانش گرفته است". باران قاطعیتی است بی تردید که تزلزل ابر را و شناور بودن آن را با "بارش" محو می کند. با توجه به آنکه خانه شاعر "ابری" بوده و حال آن "ابر" هم بارانش گرفته است بلافاصله می توان نتیجه گرفت که این باران پایان "خانه" ابری شاعر است. اگر همه خانه و "یکسره روی زمین" شاعر ابری بوده و حال آن ابر هم "بارانش گرفته است" پس دیگر شاعر به چه می تواند "دلخوش" باشد؟ شاعر بناچار در "خیال" خود به جستجوی "روزهای روشنش" می پردازد. روزهایی که "از دست رفتند". در میان این نابسامانی، تزلزل و از دست رفتن روزهای روشن، اما در تمام این صحنه ها تصویری ثابت، "دائمی" و بی تغییر به چشم می آید: "نی زن". تنها نهادی که بی تغییر "دائم می نوازد نی" و بی توجه به این نابسامانی ها، "راه خود را دارد اندر پیش". در جایی که همه چیز (حتی "یکسره روی زمین" هم) متزلزل است و غیر قابل اتکا، چه چیزی بیش از یک "تداوم" می تواند دلگرمی ایجاد کند. نیما شاید دراین آخرین عبارت شعرش تلاش می کند شخصیت قابل تحسینی از "نی زن" ارائه کند و از اینکه پیشتر ایراد گرفته بود که "هی کجایی؟" در این آخرین کلام عذر تقصیر می خواهد زیرا که آنچه بیش از هر چیز بدان نیازمندیم، نه "خیال" پروری که با استقامت ماندن و راه خود را پیش گرفتن است. □ نوشته شده در ساعت 11:42 PM توسط Ali 0 | Sunday, March 05, 2006
●
........................................................................................ظهر جمعه اولین وبگاه قصه گویی فارسی نوا-وبنوشتی هفتگی، برای شنیدن منتخب داستانهای کوتاه و قصه های عامیانه ایران و جهان □ نوشته شده در ساعت 7:26 PM توسط Sara 0 | Monday, February 27, 2006
● اين قصه در جلسه اين هفته خوانده شد.
........................................................................................يک قصه لب گور اين چه بوييه؟ چه آشناست. ادکلن پاپا. آره. آخي! بروت بطري سبز. پاپا شماييد؟ پاپا کجا بود؟ هفت سال پيش رفت. زود رفت! بوي سيگارش و عطر بروتش مخلوط که مي شد يادش بخير. من اگه عروسي کنم به شوهرم مي گم سيگار بکشه و براش بروت مي خرم. سرم گيج مي ره خدا. تاب تاب عباسي خدا شيرين رو نندازي. آخ سينه ام و آخ سينه ام لبو لوچه ام رو ورچينم. خوبه که کسي صداي توي ذهن آدمو نمي شنوه وگرنه برام حرف در مي آرند که زنيکه توي اين سن بجاي اينکه مادر سه چهار تا بچه باشه و تاب تاب عباسي... تور پرده ي خاله چه زشت بود. دلم مي خواد جان شيفته رو دوباره بخونم. از بيمارستان که مرخص شم ميرم کانون اسم مي نويسم براي فرانسه. مونامي. جانمي. آب مي خوام. کاش ثريا از اينجا رد بشه بگم آب بهم بده. اه مزه دهنم چه گه شد. مزه خون مي ده. آخ آخ نکنه خونريزي کرده باشه جاي عمل. خل بازي بسه. کو اين زنگ؟ زنگ بزنم شايد يکي شون پيدا بشه خبر مرگشون. چقدر گرمه. مثلا پرستارند. همه اش با دکترا لاس مي زنند. خوب شد من پرستاري رو انتخاب نکردم. فيزيوتراپي سگش مي ارزه به پرستاري. يادش بخير داداش کامران مي گفت پيزيوتالاپي. الان کامران چي کار مي کنه. الان تو هامبورگ اول شبه. کاش همون چهار سال پيش حرفش رو گوش کرده بودم و رفته بودم پيشش. اين اتاق مي چرخه و مي چرخه. اين صداي بوق ممتد چقدر آزاردهنده است...يعني چي...يعني بوق ممتد از...يعني قلبم...پس چطور دارم مي شنو... «دکتر بهارلو را خبر کن... شک برق...بيمار د-س شد دکتر...»بابات د-س شد سليطه.......... چي کار کنم؟ يه نشونه. پام رو تکون بدم؟ يه تکون بابا يه تکون بابا سر کيسه رو بتکون...«...دو سه...» آخ سينه ام لعنتي... مي سوزه. نکن عوضي... «...يک دو...» عوضي. کاش مي شد...اين نور سفيد...من که زندگي بعد از مرگ اعتقاد ندارم. پس اين نور سفيد چيه. يعني تمام اين مدت حق با خانوم جون بود که يعني الان نوبت من شده و امدن ببرندم اون دنيا... «شيرين؟ شيرين؟ مي شنوي؟ منو مي شناسي؟ ثريا...پرستار شيفت شب. شيرين؟ مي شنوي؟ آقاي دکتر! چشمهاش رو باز نکرده هنوز اما سر تکون داد. مردمک چشماش رو با چراغ قوه چک کردم.» پي نوشت: اين قصه بر اساس واقعيت است. تجربه اي که دوستي آنرا سالها پيش از سر گذراند. «تجربه ي نزديک به مرگ». از جزئيات آن هرگز چيزي نگفت. فقط گفت که در آن لحظات نه چيزي مي ديده و نه قادر بوده حرکت کند. فقط مي شنيده. سعي کردم خودم را در آن موقعيت قرار بدهم و آن تجربه را بازسازي کنم. اگر چه اين کجا و آن کجا. □ نوشته شده در ساعت 1:54 PM توسط محسن 0 | Saturday, February 25, 2006
●
........................................................................................" اما برای اینکه بتوانم زندگی را برای سایه خمیده خود شرح بدهم باید یک حکایت نقل کنم چقدر حکایت هایی به ایام طفولیت راجع به عشق جماع عروسی و مرگ وجود دارد و هیچکدام حقیقت ندارد" اما حکایت های هدایت حقیقت دارد یا دستکم از حکایت های دیگر به حقیقت نزدیکتر است آنچه در این داستانها جالب توجه است وضع انسان یا فرد و حیرت اوست البته انسان ایرانی از دید نویسنده و جالب اینکه دلمشغولی های آدم های داستانهای هدایت چندان از دلمشغولی های آدم های امروزی دور نیست. مفهوم و معنای من محور و موضوع غالب داستانهای اوست و چه زیبا ظرافت و عمق رفتار و احساسات انسانی در لابلای حرکات و فکرهای شخصیت داستان ها بیان میشود. تقریبا در همه داستان ها ما بیش از هر چیز با تنهایی و اضطراب و نا امیدی آدم ها مواجهیم.هنر هدایت در استفاده از عنصر تعلیق خواننده را با خود به عمق وجود شخصیت داستان های او میبرد و باعث میشود خواننده با کنجکاوی سرنوشت آدم های داستان را دنبال کند در جایی خوانده بودم که تباهی فرد و جهان موضوع اصلی رمان مدرن است این خصیصه به وضوح در داستانهای هدایت مشهود است. آدمهای داستانهای هدایت همه منزوی مضطرب و به نوعی رقت انگیزند و اگر بخواهیم آنها را بر اساس معیارهای جاری اخلاقی قضاوت کنیم باید آنها را مطلقا گناهکار بدانیم (راوی داستان بوف کور زن اثیری را مثله کرده در چمدانی جا سازی و او را دفن میکند) ولی وقتی داستان را میخوانیم نه تنها او را مقصر نمییابیم بلکه در جای جای داستان با او درد مشترک احساس میکنیم. داستان های هدایت قهرمان مثبت ندارد ولی جالب اینکه در داستانهای او مجرم یا گناهکار نیز وجود ندارد در واقع دست آخر اگر بخواهیم مجرمی معرفی کنیم باید به جامعه اشاره کنیم که با بیرحمی شخصیت های داستان را در این موقعیت قرار میدهد با تمام آنچه که گفته شد در ته ذهن آدمهای داستانها یک روح انسانی وجود دارد حتی در داستان سگ ولگرد هدایت این روح لطیف انسانی را در ته چشم های یک سگ اسکاتلندی به نام یات دیده میشود. این سگ حتی به گوشت خواری اجدادی عادت ندارد و بوی شیر برنج و خاطره بوی مادر را ترجیح میدهد سرنوشت این سگ نیز مانند بقیه شخصیت های هدایت به مرگ ختم میشود او هنگامیکه دیگر نمیداند باید به کجا برود و به بن بست زندگی میرسد در حاشیه کشتزار به انتظار مرگ مینشیند و سه کلاغ گرسنه به انتظار مرگ او در بالای سرش یرواز میکنند. سگ داستان هدایت در واقع مانند انسان ها در این دنیا گم شده است و همیشه به دنبال جواب این یرسش است که به عقوبت کدام گناه به این سرگشتگی گرفتار شده است. به نظر میرسد که این سوال کلیدی هدایت در تمام داستانهایش است انسان به کدامین گناه با حضور در این دنیا به این سرگشتگی دچار شده است. به عقیده من هدایت که یکبار در داستان-نمایش "داستان آفرینش" جواب مذهبیون به این سوال را به طرز هنرمندانه ای به سخره میگیرد هیچوقت نتوانست جواب این سوال را بیابد او تنها در داستانهای مختلف شقاوت زندگی را در عدم یاسخ به این سوال اساسی به عریانی به تصویر کشید □ نوشته شده در ساعت 6:43 PM توسط Maziar 0 | Friday, February 24, 2006
●
مقالاتی از جمشید طاهر پور، عباس احمدی و داریوش مهرجویی درباره کتاب بوف کور که روی اینترنت پیدا کرده ام و به خواندنشان می ارزند. البته امیدوارم همچنان قابل دسترس باشند. برای دیدن قسمت های اول و دوم مطلب طاهرپور باید به انتهای صفحه مراجعه کنید. در ضمن دکتر میلانی نیز مقاله ای درباره هدایت و بوف کور در کتاب Lost Wisdome و"تجدد و تجدد ستیزی در ایران" دارد که خواندن آن را نیز به دوستان توصیه می کنم. □ نوشته شده در ساعت 4:18 PM توسط Amir 0 |
●
........................................................................................نگاهی به کتاب "بوف کور" اثر صادق هدایت "برای من هیچ اهمیتی ندارد که دیگران باور بکنند یا نکنند- فقط میترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم ... اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم ، فقط برای اینست که خودم را به سایه ام معرفی کنم ... ببینم شايد بتوانیم یکدیگر را بهتر بشناسيم." نویسنده در ابتدای کتاب تکلیف خود را با خواننده روشن می کند. او نه قصد روشنگری دارد و نه ارائه راه حلی برای مصایب بشری. او فقط در تلاش شناخت حقیقت وجود خود است. حقیقتی که می تواند به تعداد بیشمار ارواح زخم خورده در گستره زمان و مکان این آب و خاک تعمیم یابد. هدایت خود را همچون جغدی می داند که بر بلندای سقف فروریخته ای نشسته است، بی هیچ اعتنا به رجاله هایی که در نکبت خرابه ها به عیش و نوش مشغولند: "بی تکليف از ميان رجاله هائی که همه آنها قيافه طماع داشتند و دنبال پول و شهرت می دويدند گذشتم من احتياجی بديدن آنها نداشتم چون يکی از آنها نماينده باقی ديگرشان بود . همه آنها يک دهن بودند که يک مشت روده بدنبال آن آويخته و منتهی بآلت تناسلی شان می شد" شاید چنین نفرتی از عوام الناس در هیچ کجای تاریخ ادبیات ایران نتوان سراغ کرد. چرک و کثافت دنیا حتی از در و دیوار اتاق سرد و تاریک گور مانند او نیز به درون نشت می کند. راه نجاتی در پیش رو نیست و تنها لحظات فراموشی حاصل از الکل و افیون و خاطرات کودکی است که راوی را از تباهی دنیا دور می کند، " ولی افسوس که تاثیر این گونه داروها موقت است و بجای تسکین پس از مدتی بر شدت درد میافزاید." تصاویری که در گردش های راوی با آن برخورد می کنیم همانقدر ترسناک و تهدیدکننده اند که روشنی و امید دور و دست نیافتنی: "از دريچه اطاقم ميان ابرها يک سوراخ کاملا آبی عميق روی آسمان پيدا بود ، بنظرم آمد برای اينکه بتوانم بآنجا برسم بايد از يک نردبان خيلی بلند بالا بروم . روی کرانه آسمان را ابرهای زرد غليظ مرگ آلود گرفته بود، بطوريکه روی همه شهر سنگينی می کرد" در این میان تنها دلخوشی که فقط یک بار به سراغ راوی می آید، هنگامی است که درمی یابد تنها نیست، بلکه نقاش فلکزده دیگری که نقش کوزه از او به یادگار مانده، هزاران سال پیش همچون او فکر و زندگی می کرده است. اینجاست که سفر مالیخولیایی راوی برای شناخت این همدرد هزار ساله شروع می شود. سفری در گستره فرهنگ ملی با تمامی پشتوانه - معمولا غرورآفرین- هزاران ساله آن. مکاشفه ای که با شک شروع و به ناامیدی ختم می شود. *********** شاید بتوان گفت ماندنی ترین تصویری که پس از خواندن کتاب در خاطر می ماند، نقش مینیاتوریست که همچون ترجیع بند در جای جای داستان تکرار می شود. تصویری که به گمان من خلاصه و عصاره کل داستان است. این مینیاتور مجلسی را نقش می کند که تجسم واحد پدر، عمو، پیرمرد گورکن، پیرمرد خنزر پنزری و در نهایت خود راوی در یک سو نشسته است و زن اثیری، لکاته، مادر و دایه در آن سو او را به خود می خواند. درخت سروی که پیرمرد زیر آن نشسته است، از کهن ترین نشانه های فرهنگ ایرانی است و جوی آبی که وصال را غیر ممکن می سازد، به زعم نویسنده نشانه تقدیر شومی است که همراه ازلی و ابدی این فرهنگ است. تقدیری که بر تمامی فضای کتاب سایه افکنده و راوی همچون لعبتکی در دستان لعبت باز او گرفتار است. در انتهای قسمت اول داستان این قدرت برتر در هیبت پیرمرد گورکن در می آید که فرصت حرف زدن و تصمیم گیری به راوی نمی دهد. در ازای کمک به راوی برای خلاصی از بار سنگین جسد زن اثیری، کوزه ای به او می دهد تا سنگینی جسد را در راه بازگشت دوباره بر سینه خود حس کند و چشمان "مضطرب، متعجب، تهدیدکننده و وعده دهنده" زن را همیشه پیش رو داشته باشد. گریزی از تقدیر نیست. در قسمت دوم داستان نیز پیرمرد خنزر پنزری که در جوانی کوزه گر بوده است نقش این قدرت برتر را به عهده دارد. ابراز ارادت دیگری به خیام و اندیشه های او. کوزه گر دهر اما، همان خدایی نیست که رجاله ها می پرستند: "هيچ وقت نه مسجد و نه صدای اذان و نه وضو و اخ و تف انداختن و دولا راست شدن در مقابل يک قادر متعال و صاحب اختيار مطلق که بايد بزبان عربی با او اختلاط کرد در من تاثيری نداشته است ... نمی خواستم بدانم که حقيقتا خدائی وجود دارد يا اينکه فقط مظهر فرمانروايان روی زمين است که برای استحکام مقام الوهيت و چاپيدن رعايای خود تصور کرده اند . تصوير روی زمين را بآسمان منعکس کرده اند" پس کیست آن خدای وحشت انگیز مخوفی که اینگونه راوی در اختیار خود دارد؟ چیست آن قدرت متعالی که همه بازیچه اویند؟ هنجارهای اجتماعی برپا شده توسط رجاله ها که قصاب شهر مطابق قانون وحشی خود در حفظ آن کوشاست؟ تابوهایی که پسر/راوی را از رسیدن به لکاته/دایه/مادر باز می دارند؟ آزمایش تاریخی دردناک مارناگ که برنده ای در آن وجود ندارد؟ جزء جزء تاریخ و گذشته ما که همچون بوهای مشمئزکننده اتاق راوی "اصل و منشاء آها معلوم نيست ولی اثر خود را باقی گذاشته اند"؟ سترونی و انحطاط فرهنگ و جامعه ای که زیبایی و کمال در آن خوابی بیش نیست؟ خوابی که هزاران سال طالبان وصال آن را به خیال کشیدن نقشی از آن مشغول خود کرده است؟ این همه هست و همه این نیست. اصلا ساده انگارانه است که بگوییم این هست و آن نیست. هر چه که هست جدای از خود راوی نیست. در اوست و شاید هم خود اوست. برآیند سالها و نسلها قبل از او که توان تغییر آن نیست. بی دلیل نیست که تمامی چهره های نفرت انگیز داستان به یکدیگر و در نهایت به خود راوی مبدل می شوند. و این اوج صداقت است که دشمن را در خود بجویی و با خود بجنگی. اما این داستان کودکانه جنگ اماره نیست، بلکه وسوسه شراب زهرآلود کهنه ای است که "گویا بمناسبت تولد او این شراب را انداخته بودند." درماندگی در مقابل تقدیری است که هر کجا که باشی، چه تهران چه پاریس و هر زمانی که باشی چه امروز و چه هزار سال پیش با تو و در تو است. پس عجیب نیست اگر با انتخاب نوع مرگ خود تقدیر را به ریشخند بگیری؛ اگر در زندگی خود حق انتخابی نداری. ******** موخره: اشارات و استعارات فراوان متن می توانند موضوع ساعتها موشکافی و کشف رمز باشند. در این میان جا دارد به حساسیت نویسنده به نشانه های فرهنگی اجتماعی محیط پیرامون و وامگیری درست او از آنها اشاره کرد. گنجاندن و پرواندن نظریه عقده ادیپ در داستان که موضوع روز مباحث روانشناسی اروپای آن سالها بود و تعمیم آن به ناخودآگاه جمعی جامعه، استفاده از عناصر و تصاویر اکسپرسیونیستی که به تازگی اوج خود را در سینمای دهه بیست آلمان تجربه کرده بود (به خصوص فیلم مطب دکتر کالیگاری) و استفاده زیبای اسطوره های هندی در متن داستان از آن جمله اند. کتاب بوف کور پس از هفتاد سال همچنان تازگی خود را حفظ کرده و به جرات می توان گفت همپای اندیشه های آن عمری دراز خواهد داشت. □ نوشته شده در ساعت 4:04 PM توسط Amir 0 | Wednesday, February 08, 2006
●
هركس دراين سراي آمد نانش دهيد نانش دهيد و از دينش مپرسيد زيرا آنكس كه به درگاه خدا به جان ارزد در سراي ما البته به نان ارزد ابوالحسن خرقاني □ نوشته شده در ساعت 8:19 PM توسط Mahmood 0 |
●
........................................................................................وقتی می نويسی يعنی داری بيان می شوی؛ يعنی باری بر دوش داری، داری زمينش می گذاری. وقتی می نويسی يعنی داری برهنه می شوی، يعنی تن پوشی سنگين- انگار- بر تن داری و داری آن را در می آوری. داری تنت را به هوا، يا به آب زلالی و خنکی می سپاری. وقتی می نويسی انگار بدهی داشته ای به صفحه سپيدی که برابرت نشسته ، انگار داری آن را ادا می کنی.وقتی می نويسی انگار چيزی راه نفست را بسته، می خواهی بگشائی راه نفس را، يا بشکنی قفس را ، و شايد در سلولی تنگ گرفتاری، اولين کلمه ای که از ذهن بر انگشتانت می نشيند در سلول باز می شود و تو در لحظه ای آزاد می شوی. وقتی ناگزيری! از نوشتن تب داری اصلا، و تنها با رها کردن کلمات است که تبت فرو می نشيند. گاهی در آن تب هذيان می نويسی، گاه برای خودت و تنها برای خودت می نويسی و زود هم آن را دور می ريزی اما تا ننوشته ای پيدا نيست که هذيانی است و يا سخنی است که ارزش نوشتن و خواندن دارد.کاش بيهقی بودم و ميسرم بود که قلم را بگريانم، کاش شاملو بودم و شعری می گفتم که کلماتش زنده باشد و به قول سهراب خود آب، خود باد و خود زندگی باشد. نيستم. با اين همه می نويسم- آن را که راه نفس را بسته است.بی هوده نيست که می نويسم و راهی جز اين برای شکر از اين که زنده ام و چيزی بازم نمی دارد از نوشتن سراغ ندارم. از زبان سعدی شيراز می گويم بگذار از برابر روی تو بگذريم دزديده در شمايل خوب تو بنگريم گفتی زخاک بيشترند اهل عشق من از خاک بيشتر نه که از خاک کمتريم برگرفته از سایت شخصی مسعود بهنود □ نوشته شده در ساعت 4:58 PM توسط Arash 0 | Sunday, January 29, 2006
● « ری را »
........................................................................................« ری را»...صدا می آید امشب از پشت « کاچ» که بند آب برق سیاه تابش تصویری از خراب در چشم می کشاند. گویا کسی است که می خواند... اما صدای آدمی این نیست. با نظم هوش ربایی من آوازهای آدمیان را شنیده ام در گردش شبانی سنگین؛ زاندوه های من سنگین تر. و آوازهای آدمیان را یکسر من دارم از بر. یکشب درون قایق دلتنگ خواندند آنچنان؛ که من هنوز هیبت دریا را در خواب می بینم. ری را. ری را... دارد هوا که بخواند. درین شب سیا. او نیست با خودش، او رفته با صدایش اما خواندن نمی تواند. 1331 □ نوشته شده در ساعت 10:17 AM توسط Ali 0 | Friday, December 02, 2005
●
........................................................................................شنیدن اشعار شاعران با صدای خودشان لطف دیگری دارد. به این سایت سری بزنید: The Poetry Archive □ نوشته شده در ساعت 11:21 AM توسط Sara 1 | Tuesday, November 29, 2005
●
........................................................................................مقاله اخیر دکتر میلانی در روزنامه شرق چاپ تهران: □ نوشته شده در ساعت 4:06 PM توسط Administrator 0 | Monday, November 28, 2005
●
........................................................................................گزارش جلسه سخنرانی دکتر میلانی جلسه سخنرانی دکترعباس میلانی از ساعت 5:15 تا 8:15 روز شنبه بیست و ششم نوامبر طبق برنامه اعلام شده انجام شد. با تمام اشکالاتی که ممکن است به تدارکات این جلسه وارد شود، به گواهی بسیاری از دوستان برگزاری این جلسه یکی از مهمترین اتفاقات فرهنگی بود که تاکنون در جامعه ایرانیان کلگری رخ داده است. ما مجددا از اینکه آقای میلانی بدون هیچ چشمداشتی دعوت ما را قبول کردند و آخر هفته خود را در اختیار ما گذاشتند سپاسگزاریم. البته باید خاطر نشان کنیم که تمامی نقطه نظرات ایشان لزوما بیانگر عقاید اعضای گروه شعر و ادب نیست. در عین حال، تسلط دکتر میلانی بر موضوع سخنرانی و گیرایی کلامشان جمع دویست نفره جلسه را دو ساعت تمام محسور خودش کرد. حدود 45 دقیقه آخر هم به پرسش و پاسخ گذشت. با توجه به حجم عظیم سوالاتی که به دست ما رسید، به پرسش های حدود بیست نفر از حضار جواب داده نشد، که از این بابت بسیار متاسفیم . در عین حال دوستانی که مایلند از طریق e-mail با ایشان مکاتبه کنند میتوانند از این آدرس استفاده کنند: amilani@stanford.edu در اینجا باید از رستورانها و فروشگاه هایی که ما را در فروش بلیط یاری کردند تشکر کنیم: رستوران و فروشگاه اطلس، فروشگاه Stampede، رستوران خلیج فارس، فروشگاه فرش نفیس و رستوران حاتم. از هفته نامه " ایران خبر" به خاطر چاپ بی چشمداشت آگهی این برنامه و اطلاع رسانی در سطح شهر و نیز انجمن دانشجویان ایرانی دانشگاه کلگری (PSAC) به خاطر اطلاع رسانی در دانشگاه متشکریم. از تمامی شرکت کنندگان این برنامه دعوت می کنیم تا نظرات خود را در مورد نحوه برگزاری برنامه به اطلاع ما برسانند. برای انتقادات و پیشنهادات خود میتوانید از لینک نظرخواهی زیر (comment) و یا از لینک " نامه" در بالای صفحه استفاده کنید ؛ □ نوشته شده در ساعت 9:45 PM توسط Administrator 0 | Wednesday, November 23, 2005 ........................................................................................ Tuesday, November 22, 2005
●
........................................................................................![]() قابل توجه دوستانی که دعوت ما را برای شرکت در جلسه سخنرانی دکتر میلانی در روز شنبه بیست و ششم نوامبر پذیرفته اند: - نزدیک ترین پارکینگ ها به محل سخنرانی، پارکینگ های روباز L1 و L3 و پارکینگ طبقاتی L2 هستند. پارکینگ L1 گرانترین و پارکینگ های L2 و L3 به ترتیب ارزانتر و ارزانترین آنها هستند. دوستانی که از اتوبوس استفاده می کنند، می توانند درست روبروی ساختمان Murray Fraser Hall پیاده شوند. برای خوانایی بیشتر نقشه بالا می توانید روی آن کلیک کنید و پنجره خود را maximizeکنید تا تصویر بزرگتری از نقشه داشته باشید. لطفا با حضور به موقع خود ما را در برگزاری بهتر این برنامه یاری کنید □ نوشته شده در ساعت 2:29 PM توسط Administrator 0 | Wednesday, November 09, 2005
● امير پيشنهاد داد چند تايي از شعرهايي را که در جلسات يکشنبه ها خوانده بودم در اين صفحه بگذارم.
........................................................................................محسن گلویم پیش تو مانده می خواستم بگویم دوستت دارم اما حس نا امن تردید ذهنم را ذره ذره جوید ترسیدم این دو واژه پیچک شود بگیرد دست و پای تو را آهوانگی های تو را حالا همین دو واژه در گلو شده بغضی و پیچک وار پیچده گرد گلویم و ساقه هاش از گوش و دهانم بیرون زده بالا رفته از دیوار پیشانی و روی سرم گیاهی سبز شده انگار. انحنای دنج دلم می خواست در کنج لبت بنشینم و شب را سحر کنم در آن دنج نفس گیر در آن انحنا که از آن خنده را تحویل جهان می دهی و قرار از رهگذران زندگیت می دزدی. حالا، آنقدر به هم نزدیک شده ایم که کابوس هایت را برایم گریه کنی و آرام بگیری آنقدر که برایم آواز بخوانی عاشقانه هایی که تنها برای آینه خوانده باشی شاید آنقدر که برایم کرشمه بیایی و آهوانه برقصی و بیداد کنی در دلم. من مانده ام چگونه می توانی اینهمه نزدیکی را با فاصله پر کنی و بروی. بید دیوانه تنم می لرزد مثل بید بیدی که بادی توان لرزاندنش را نداشت آمدی و وزیدی و حالا هی می لرزد مثل بیدی که مجنون نیست که دیوانه توست و به هوای تو می لرزد. شبانه های بی اختیار بی هوا آمدی بی هوا خندیدی و بی هوا گفتم دوستت دارم و گرفت. حالا به خواب که می روم دلم بی اختیار هوای تو می کند. □ نوشته شده در ساعت 4:04 PM توسط Administrator 0 | Tuesday, November 01, 2005
●
برف نو! برف نو! سلام، سلام بنشين خوش نشسته ای بر بام پاکی آوردی ای اميد سپيد همه آلودگی ست اين ايام راه شومی ست می زند مطرب تلخواری ست می چکد در جام اشکواری ست می کشد لبخند ننگ واری ست می تراشد نام شنبه چون جمعه، پار چون پيرار نقش همرنگ می زند رسّام مرغ شادی به دامگاه آمد به زمانی که برگسيخته دام ره به هموارجای دشت افتاد ای دريغا که برنيايد گام تشنه آنجا به خاک مرگ نشست کآتش از آب می کند پيغام کام ما حاصل آن زمان آمد که طمع برگرفته ايم از کام خام سوزيم، الغرض، بدرود تو فرود آی برف تازه، سلام احمد شاملو □ نوشته شده در ساعت 8:25 PM توسط Sara 0 |
● دوستاني که روي کامپيوتر خانه يا محل کارشان از امکان فارسي نويسي محرومند مي توانند به لينکي که در ستون سمت راست صفحه اضافه شده است مراجعه کنند.
........................................................................................براي مرتب کردن متن انگليسي در اين وبلاگ دستورات زير را اجرا کنيد: - پيش از سطر اول متن تان اين دستور را قرار دهيد: < p align = " left " > < b r > - بعد از آخرين سطر متن تان دستور زير را قرار دهيد < b r > < / p > فاصله هاي ميان حروف در دستورات فوق غير ضروري است و من آنها اينجا به اينصورت آورده ام اين دستورات اينجا اجرا نشوند بلکه نمايش داده شوند. تنها فاصه اي که در دستورات فوق ضروري است فاصله ميان حرف پي و کلمه الاين مي باشد. محسن □ نوشته شده در ساعت 2:09 PM توسط Administrator 0 | Monday, October 31, 2005
● مقاله جدید دکتر عباس میلانی در مورد " نزديکي به مردم ايران به جاي توافق آمريکا با جمهوري اسلامي" را در سایت رادیو فردا ببینید.
........................................................................................□ نوشته شده در ساعت 10:13 PM توسط Ali 0 | Sunday, October 30, 2005 ........................................................................................ Thursday, October 27, 2005
●
........................................................................................
□ نوشته شده در ساعت 5:41 PM توسط Ali 0 | Thursday, October 20, 2005
● یاس من
عطر و بوی خود را یاد گلهای دلفروزش را بر سر طاقچه سرد فراموشی من به عزا بنشسته است. توی گلدان پر از آب بلور پای دیوار سکوت ضجه اش خشکیده است. یاس من پژمرده است. مرگ غمبار لب طاقچه را می گویم. * * * روزگاری یاسم - روی دیوار – به من می خندید. شب که از کار فرو می ماندم خستگی هایم را با سر انگشت لطیف عطرش شستشویی می داد. غم تنهایی و بی همنفسی را - گاهی - با لب غنچه نورسته او می ستردم از یاد. برگ و ساقش هردم زندگی می بخشید شادمانی می داد * * * یاس معصوم من اما اینک یاد کم رنگ بهارانش را نیز - لحظاتی دیگر – توی گلدان پر از آب بلور می برد از خاطر می سپارد در خاک مرگ بی رحم دلم را سوزاند. مرگ غمبار لب طاقچه را می گویم. □ نوشته شده در ساعت 2:41 PM توسط Ali 0 |
● دانشجویان ایرانی دانشگاه واترلو به تازگی ماهنامه اینترنتی ادبی- اجتماعی ای با نام آفتاب منتشر می کنند. در شماره اخیر آن، مطلبی در مورد محمد علی جمالزاده دیدم که با توجه به صحبت های چند جلسه قبلمان در مورد ایشان، فکر کردم ممکن است برای شما هم جالب باشد.
........................................................................................«در اين آخر عمری تنها آرزويی که دارم اين است که در همانجا که نيم قرن پيش به خشت و خاک افتادهام همانجا نيز به خاک بروم و پس از طی دورهی پرنشيب و فراز، خواب واپسين را در جوار زاينده رود دلنواز، سر به دامان تخت فولاد مهماننواز نهاده، ديده از هستی پرغنج و دلال و پررنج و پرملال بربندم.» □ نوشته شده در ساعت 12:14 PM توسط Sara 0 | Wednesday, October 19, 2005
●
........................................................................................در جلسه پیش، افتخار آشنایی و هم صحبتی با آقای ساسان قهرمان نصیب گروه ما شد. ایشان به قول اینجایی ها یک multitalent واقعی و به قول خودشان ابن مشغله هستند. بازیگری و کارگردانی تئاتر، نوشتن شعر، رمان، نمایشنامه، داستان کوتاه و مقالات متعدد اجتماعی فرهنگی و دست اندرکاری در چندین ماهنامه اینترنتی و غیر اینترنتی از جمله "مشاغلی" است که در کارنامه آقای قهرمان به چشم می خورد. انجمن قلم کانادا اخیرا بورسیه یک ماهه ای را در اختیار ایشان قرار داده است تا در Banff ، در قلب کوههای راکی و "دور از اجتماع خشمگین" به نوشتن رمان تازه شان بپردازند. دوستی محسن و ساسان قهرمان باعث شد که ایشان دعوت ما را به شرکت در این جلسه قبول کنند. حضور ساسان در جلسه گروه ما تجربه بسیار جالب و پرباری بود. در ابتدا شخصیت بی تکلف، خونگرم، ملایم و گاهی خجالتی ایشان باعث شد همه احساس راحت و خوبی داشته باشند، انگار که سالهاست همدیگر را می شناختیم. بعدتر، به هنگام شنیدن اشعار و داستانها از زبان خودشان ناگهان در معرض سیلاب پرتوانی از کلمه، احساس و تصویر قرار گرفتیم که همه را مبهوت خود کرد. گذشته از ضرباهنگ زیبا و پرانرژی کلام که نشان از سابقه تئاتری ساسان دارد، وسعت تجربه و اندیشه نهفته در این اشعار و داستان ها است که خواننده و شنونده را مجذوب خود می کند. در یک کلام آقای قهرمان از آن دست آدمهایی است که بودنشان به قول شاملو "تملک خاک را و دیاران را از این دست دل پذیر کرده است". البته اگر تملک خاکی و دیاری در کار باشد ! برای تهیه کتابهای ایشان می توانید با نشر افرا/کتابفروشی پگاه در تورنتو تماس بگیرید: 0850-223-416-1 یا بصورت online در سایت خودشان بخوانید. □ نوشته شده در ساعت 11:44 AM توسط Administrator 0 | Saturday, October 08, 2005 ........................................................................................ Thursday, October 06, 2005
●
بالاخره شکل نهایی برنامه دعوت عباس میلانی به کلگری معلوم شد. روز شنبه بیست و ششم نوامبر، ساعت پنج تا هشت شب، سالن MF160 در دانشگاه کلگری، به صرف سخنرانی آقای دکتر میلانی درباره تاریخ مدرنیته در ایران و معرفی کتاب اخیرشان، "خرد از دست رفته: بازاندیشی مدرنیته در ایران". با وجود پر بودن برنامه آقای میلانی، ایشان لطف کردند و دعوت ما رو به کلگری قبول کردند. در ضمن اینکه هیچ دستمزدی هم در قبال این کارشان دریافت نمی کنند. با این وجود برای هزینه پرواز از سانفرانسیسکو، اقامت یک شبه و کرایه محل برگزاری سخنرانی باید حداقل 1000 دلار سرمایه گذاری کنیم و امیدوار باشیم که دوستان کلگری نشین علاقه کافی به این برنامه نشان بدهند. قیمت پایه بلیت رو 5 دلار تعیین کردیم و ظرفیت سالن هم 160 نفر است. ناگفته پیداست که در بهترین حالت و درصورت پرشدن تمام ظرفیت سالن، حداقل 200 دلار کم می آوریم . بنابراین از همه دوستانی که علاقه مندند خواهش می کنیم که بنا به درجه علاقه شان بهای بیشتری برای خرید بلیط اختصاص بدهند. به این ترتیب گروه شعر و ادب فارسی می تواند برای برنامه های بعدی روی مردم فرهنگ دوست کلگری حساب کند. □ نوشته شده در ساعت 4:00 PM توسط Administrator 0 |
●
........................................................................................جلسه گذشته مهمانی داشتیم به اسم مارچلو که چند بار به ایران سفر کرده و داره سفرنامه اش رو به ایران کامل می کنه. مارچلو تو مجله Avenue ستونی داره راجع به گروه های فرهنگی شهر و ظاهرا به خاطر علاقه شخصی اش به شعر و ادبیات فارسی، یه ستون هم قراره راجع به گروه ما بنویسه. بنابراین به زودی شاهد نظر مارچلو درباره گروه ما تو مجله Avenue خواهیم بود. □ نوشته شده در ساعت 3:17 PM توسط Administrator 0 | Wednesday, September 28, 2005
●
........................................................................................موارد مورد بحث در جلسه روز یکشنبه دوم اکتبر: - معرفی کتاب "هستی شناسی حافظ" و بررسی تحلیلی نظرات داریوش آشوری، نویسنده کتاب - شعرخوانی و مرور آثار هوشنگ ابتهاج - ادامه بررسی آثار و زندگی نویسندگان معاصر ایران ، احتمالا صادق هدایت □ نوشته شده در ساعت 4:33 PM توسط Administrator 0 | Tuesday, August 09, 2005
●
........................................................................................برنامه جدید جلسات شعر و ادب طبق توافقی که در جلسه روز هفتم آگوست انجام شد، محورهای بحث در جلسات دو هفتگی گروه شعر و ادب بدین ترتیب خواهد بود: - شعر و ادبیات کلاسیک ایران - شعر معاصر ایران - ادبیات معاصر ایران، به طور خاص داستان کوتاه مدت هر بخش یک ساعت خواهد بود و نویسندگان/شاعران مورد بحث در جلسه روز بیست و یکم آگوست عبارتند از: - مولوی ( در صورت امکان بررسی تاریخ تصوف در ایران) - نیما یوشیج - محمد علی جمالزاده در کنار این چهارچوب کلی، هر یک از اعضا می تواند اشعار یا داستانهای خود را نیز برای بحث و بررسی در جلسات مطرح کند. □ نوشته شده در ساعت 2:51 PM توسط Administrator 2 | Monday, July 11, 2005
● 1- بحث و گفتگو: درباره قصه ی "شاه سایه پوشان". اثر منوچهر ایرانی
........................................................................................2 - بحث و گفتگو: درباره قصه ی "انار بانو" اثر گلی ترقی 3 - ادامه مثنوی خوانی 4 - قصه خوانی - "پری جون و تپه ی شنی" قصه ای از محسن دوستان اگر مطلب دیگری برای ارائه دارید لطفا در یک پست جدید فهرست بالا را ادامه بدهید و از شماره پنج شروع نمایید. شماره های فوق بیانگر ترتیب زمانی ارائه مطالب نیست و صرفا برای مقصود فهرست سازی استفاده شده اند. محسن □ نوشته شده در ساعت 11:40 AM توسط Administrator 0 | Tuesday, June 28, 2005
● این هم شعر دیگری از همان شاعر ناشناس
این شعر رو حدود سیزده سال پیش نوشتم و اخیرا یه دور بازنویسیش کردم. برای یک لحظه ... فقط برای یک لحظه چرخ از چرخش باز ایستاد. و چشمانش به حیرت خیره شدند ، به رقص زیبای ستارگان در اعماق ظلمتی بی انتها، زمان از سرانگشتان می لغزید و می ریخت، و زمین از دورترین نقطه حافظه می گریخت، در تلاش تعبیر خوابی بود یا کابوسی که گویی سالها سال از آن گذشته بود، فقط برای یک لحظه، پرتاب شده در فضایی بی جهت غوطه ور در سکونی بی دلیل، و آنگاه، صدایی در دوردست صدایی همچون طپش قلب یک ساعت صدایی آشنا، و آنسوتر، نور، که همچون طنابی به پایین می کشیدش پایین تر پایین تر و پایین تر، ناگهان چرخی عظیم با درخششی غلتان، او دید مردمانی در زنجیر با چشمانی کور چرخان به گرد چرخ در حلقه ای از نور، خوابی یا کابوسی آشنا از اعماق قرنها، و دید تلاشی عظیم و پی گیر گردابی غلتان و چرخان که می چرخاند چرخان درگیر، و شنید که می خندید خنده نه ، قهقهه ای دیوانه وار، چون باز شناخت جای خود در گرداب. فقط برای یک لحظه، لحظه ای بعد چرخان و غلتان در جای خود بود، با طرح لبخندی گیج که سببش را اما از یاد برده بود. □ نوشته شده در ساعت 3:38 PM توسط Amir 0 |
● شعری از یک شاعر معاصر ناشناس !
........................................................................................نمی دونم با دو سه تا شعر آدم شاعر به حساب بیاد یا نه. در هر صورت، لطفا صندوق پیشنهادات و انتقادات رو با نظر خودتون رو مزین بفرمایید. این شعر رو به مناسبت زلزله بم نوشتم. بار دیگر زمین خشک کویر آخرین جرعه خواب را از تشنه ترین مردمان جهان دریغ داشت ، بار دیگر از فراز کوه قاف ، سیمرغ ضجه زد از سقوط ستارگان دشت کویر از فرو ریختن آخرین برج و بارو ، و بار دیگر در آنسوی حباب بی مقدار خاک ما گمگشتگان کوره راه های غریب بر سرزمین خود گریستیم و در آوار خود فرو ریختیم . □ نوشته شده در ساعت 3:30 PM توسط Amir 0 | Sunday, June 26, 2005 ........................................................................................ Tuesday, June 21, 2005
●
........................................................................................برای فارسی نوشتن باید اول قابلیت نوشتن فارسی رو روی Windows فعال کنید. اگه Windows XP دارید، باید : - برید تو Control Panel -> Regional and Language options - مطمئن بشید که توی Supplemental language support جعبه Install files for complex script and right to left languages چک شده باشه - دکمه Details رو توی Text services and input languages بزنید - توی Installed services ، فارسی رو اضافه کنید □ نوشته شده در ساعت 2:35 PM توسط Amir 0 | Friday, June 17, 2005
●
نگاهی به شعر"مهره سرخ" اثر سیاوش کسرایی شعر "مهره سرخ"، همانند شعر دیگر سیاوش کسرایی، "آرش کمانگیر"، منظومه بلندی بر اساس شاهنامه فردوسی است. در اینجا نیز شاهد بازگویی داستانی کهن برای بیان افکار و تعلقات اجتماعی معاصرهستیم. کاری که خود فردوسی با اشعار و داستانهای پیش از خود کرد تا آنها را همچون سندی از هنجارهای اجتماعی و به زعم خود، وقایع تاریخی سرزمین خود جاودانه کند. افتتاحیه شعر، یادآور ضرب المثل قدیمی به سر رسیدن قصه و به منزل نرسیدن "کلاغه" است ، که در عین دلالت بر ازلی و ابدی بودن قصه رستم و سهراب، به ریشه های فولکلوریک و مردمی زمینه داستان تاکید می کند. زمان داستان از غروب آفتاب ، پس از نبرد رستم و سهراب آغاز می شود و تا نیمروز بعد، سهراب زخم خورده را در گفتگو با سایر اشخاص داستان همراهی می کند. اگرچه بخش عمده ای از شعر را گفتگو بین شخصیت های آن تشکیل می دهد، جا به جا با توصیف شرایط زمان و مکان و حتی صداهای پیش زمینه همچون "تک شیهه شوم ز یک اسب بی سوار" روبروییم. گویی با جزییات نورپردازی و افکت های صوتی نمایشی روبرو هستیم که به نوبه خود بازسازی پرده های نقالی و یا تعزیه خوانی است. علاوه براستعاره ها و تصاویر زیبا، شعر مهره سرخ سرشار از ارجاعات به شاهنامه فردوسی است که خواننده آشنا به شاهنامه را به وجد می آورد و خوانندگان نه چندان آشنا را مشتاق دانستن جزییات بیشتر اصل داستان. در ابتدا تهمینه با یک فلاش بک سینمایی، در برابر آیینه خود را برای دیدن رستم آماده می کند و سپس با بازگشت به زمان حال، در خیال سهراب، بر مرگ او مویه می کند. سپس گردآفرید از عشق خود به سهراب و از اولین و آخرین دیدارشان همچون گذر شهابی در آسمان یاد می کند. آنگاه این رستم است که "سر در گیسوان در هم سهراب" فرو می برد و از سرنوشت سیاه و شوم خود شکوه می کند و در نهایت "سنگین به گود ظلمت دل، بال می کشد". در انتها، خود فردوسی در قالب خالق دنیای داستان به گلایه های سهراب گوش فرا می دهد و از زبان شاعر به برگشودن راز مهره سرخ می نشیند. در فصل کلیدی انتهای شعر، چهره سهراب آرایه ای معاصر و آشنا به خود می گیرد. او که برای سرنگونی کاووس، شاه خودسر، به ایران لشکر کشیده است، از برکشیدن کاخ داد و مهرپروری، از آزادگی انسان ها و از تقسیم گنج و خواسته سخن می گوید. گمان می برد که “جنگ او پایان جنگهاست” و از آن پس “شاخ های گل در تیردان و ترکش” جای می گیرد. آنگاه زبان به شکایت از آفریدگار باز می کند، از اینکه دستی به کمک دراز و یک لب به مهربانی باز نشد، “ستاره رخشان رهنما در آسمان گم شد” و “دشمنان به تاریکی نظاره گر جدال پدر و فرزند” شدند. فردوسی/کسرایی در نقش پیری سرد و گرم چشیده روزگار، او را نهیب می زند که با بستن مهره سرخ، سرنوشت او از پیش مقدر بود و جای گله و شکایتی نیست. مهره ای که “هر پلیدی و ناراستی را بر صاحب خود پدیدار” و “آن می کند که او به کار برخیزد و با اردوی ستم تا پای جان بستیزد”. راهی که خود شاعر در جوانی برگزیده و یک دم از پا ننشسته است. سرخی مهره و سایر عناصر شعر که نشان از دل مشغولیها و جهان بینی شاعر دارد، باعث می شود شعر روی لبه باریکی عبور کند که در آن سوی، خطر سقوط به ورطه هنر ایدئولوژیک و شعارزده به شدت خودنمایی می کند. اما کسرایی، سی و دو سال پس از آرمانگرایی "آرش کمانگیر"، به دور از اسطوره پردازی، نوش داروی زخم سهراب را در روشنی جان و چشمه دانایی می داند. خنجری که او به پهلو دارد از دشمن نیست، بلکه از آن رستم است. و حتی به قول شاعر" زخم او نه از پدر، بلکه از جهل و تاریکی است". جهل پدر و پسر از دشمن مشترک. در عین حال، نشانی ازندامت نیز در کلام شاعر نیست. گرچه شهادت سهراب لزوما با رهایی ملت او گره نخورده است ولی همچون چراغی است از هزاران، تا خستگان پریشان شب زده را راه بنماید. خون سهراب، همراه خون سیاوش، رستم، اسفندیار و "بسیار چهره ها گمنام یا به نام" به روی شط شهنامه روان است و می رود تا دشتهای سوخته را بارور کند و به دریا بپیوندد. دریای تاریخ که سفینه ای بادبان گسترده در آن شناور است با بار مهره های امانت. این سفینه سرگردان همانا شهنامه، یا به تعبیر بس زیبای شاعر، نسب نامه ما، غمنامه و سرود و ستمنامه ما و در یک کلام گهواره ما و پیشینه ماست: باشد که عاقبت در ساحل سلامت صاحبدلان بر او بگشایند بندری تا بار خود فرو نهد، آنجا کند قرار امیر □ نوشته شده در ساعت 3:26 PM توسط Administrator 0 |
●
........................................................................................گزارش اولین جلسه گروه اولین نشست گروه شعر و ادب کلگری در روز هفدهم ماه آوریل از پنجمین سال هزاره سوم میلادی به خوبی و خوشی برگزار شد. دوستان عزیزی که در این جلسه شرکت داشتند عبارتند از: محسن، آریا، فریده، خانی، نازین، مازیار، امیر و پرند. در اولین نشست این گروه، اهداف اولیه و ایده های اجرایی برگزاری جلسات مطرح شد و مورد بحث قرار گرفت. این هم خلاصه ای از اهم اخبار: - دامنه موارد مورد بحث: شعر و ادبیات معاصر و کلاسیک ایران - تناوب جلسات: یک هفته در میان، بعدازظهر یکشنبه ها - نحوه برگزاری جلسات: بین یک تا سه نفر از اعضای گروه، داوطلب ارایه موضوع مشخصی برای جلسه بعدی می شوند. این موضوع می تواند برداشتی شخصی ازیک اثر ادبی یا خالق اثر، بحث درباره مقاله ای، ترجیحا از یک آدم حسابی درباره یک اثر ادبی و یا ارایه اثرخود عضو محترم برای بقیه اعضا باشد. در صورت امکان، بهتر است متن مورد بحث و مراجع مربوطه به رویت بقیه رسانده شود، چه ازطریق e-mail و چه از طریق post کردن در اینجا. (contest: برای اینکه فارسی را پاس بداریم، چه معادلی برای post کردن پیشنهاد میکنید؟) - در کنار جلسات دو هفتگی گروه، میتوان روی پروژه های بزرگتری با تعداد مخاطبین بیشترکار کرد، از جمله برگزاری جلسات شعرخوانی یا انتشار ماهنامه فرهنگی ادبی در سطح شهر. □ نوشته شده در ساعت 10:56 AM توسط Administrator 0 |
|